|
|
|
|
|
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد گروهی بر آنند کین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قو یی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا برآید شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش وا کن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
جسد سفید ماهی سرخ در باغچه خاک می شود ... تخم مرغهای رنگی در سطل زباله می افتند . آب تنگ بلور خالی می شود ... قرآن گشوده بر سر سفره هفت سین(البته میز ۷ س) بسته می شود ... آینه منبت مخصوص این سفره داخل کمد می رود ... شمع ها روی میز می میرند . .. تک به تک سین ها برداشته می شود ... سر رسیدهای رنگ رنگ ما بین دوستان وهمکاران این و آن پخش می شود ... کارت پستال ها از گوشه گوشه اتاق جمع و در کشوی میز کامپیوتر بلعیده می گردند ... سو قاتی های سفر مشهد قسمت می شوند ... چیدمان وسایل اتاقم باز هم در نظر تکراری می آید ... تومان تومان عیدی هایم خرج می شود ... . . . قرآن به دست مادر کاسه آب دست پدر یک به یک بر قرآن بوسه می زنند . مادر آیة الکرسی می خواند برای هم دست تکان می دهیم خانه ساکت می شود ... sms های تبریک روی گوشی پاک می گردد . email ها پاک(نه عادت ندارم email ها را پاک کنم) واژه ها پیر می شوند ... عکسهایی که برای تبریک به دوستان از گوشه و کنار net گرفته ام در فلدر my pic جمع می شوند پاور پو ینتهایی که ساخته ام در فلدر my flash خاک می خورند ... بر روی TURN OFF می فشارم ... قطعه ای از بتهوون نواخته می گردد ... مانیتور خاموش می شود ... سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم ... صدای دختر همسایه بگوش می رسد که با مادر وداع می کند ... صدای اتو مبیلی در پیچ کوچه گم می شود ... در خا نه ای بسته میگردد ... باز هم سکوت در اتاقم بر تخت پادشاهی می نشیند ... چشمهایم را می بندم ... ................ سال کهنه می شود ..........
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز گل بودم امروز دریا فردا ...
و یک روز خاک خواهم بود من دیروز تمام گذشته ام را در چمدانی پیچیدم بر درش قفل زدم و بدست تو سپردم تو که گل تازه از خاک سر زده ای! امروز آینهء آسمانم . من آنقدر خودم را بر تخته سنگهای ساحلی می کوبم آنقدر جزر می گیرم مد می کشم آنقدر می خروشم و آرام می گیرم آنقدر برای شن ماسه های مظلوم صدف می پاشم آنقدر آنقدر آنقدر تا بالاخره مثل یک پری از قالب کوچک دریا (!!) بیرون آیم. من تمام امروزم را در چمدانی می پیچم بر درش قفل می زنم و بدست تو می سپارمش تو که یک دریا دلی! من فردا به آسمان پر می کشم و روی ماه سکنی می گزینم . و یک روز تکه ای از ابر می قاپم و ورزش میدهم تا دستمالی به ظرافت حریر گردد بعد ماه را درونش می گذارم و گره می زنم. چمدان نمی پیچم زیرا که کوله بارم باید سبک باشد(!!!) و به زمین می آیم. دستمال را می گشایم و به باد می دهم تا کوچولوی لطیف به تکه ابر خودش برسد. بعد ماه را زیر سرم می گذارم و آرام می خوابم . می خوابم و می خوابم و... و من خاک خواهم شد .... وقتی گلهای تازه از خاک بر آمده که شب را می بویند به آسمان خود نگاه کنند در ماه بالای سرشان دو چشم به پریشانی چشمان من خمار یک خواب می بینند . من امروز با شمایم . " فقط همین امروز "
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
پرنیان مصادف گشتن آغاز بکار خود را با ولادت نور به فال نیک می گیرد و این مناسبت فرخنده را بر شما شاد باش می گوید . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
آدمـــهــا در مــســائــل مـخـتـلـف ، گــونــه هــــاي مـتـفـاوتــي دارنـد . بـعـضي ها دائم پي آن مي گردد كه خودي نشان دهـند.انگار تمام دنيا بايد بدانند كه هـستند. خـدا نكـند سلامـي نـثارشان شـود ، هـمگـان بايد با خـبر شـوند (محض مثـال عـرض كـردم) و بـعـــضي هـــا بـــر عــــكـس... هـــمـيـشــه آرام كـــنـار مـي كــشــــنـد ، نمي خواهـم واژه ' مـظلـوميـت ' را برايشـان بكـار بـرم مي خـواهـم بگـويـم ' مـعـصوما نه و پــا ك گــونـه ' تـصـمــيـم مـي گـيــــرنــد . اگـر احـسـاس كـنـنـد آمــد نـشــان بـاعـث رفـتــن ديـگــري مــي شـــود ، بـــر مـي گــردنــد. اگـــر بـدانـنـد بـودنـشـان رنـجـيـدگــي خـاطر بجا مي گـذارد ، نمي مانـنـد . اگـــر دريـابـنـد حـرفـهـايـشـان دل مي شـكـنـد ، سكـوت مي كنـند . سكوت اين بعضي هاي دوم ، مـتحمل سختي هـاي زيادي مي گردند اما اولي هـا ساده گون پيش مي روند اولـي هـا اغـلـب بـرنـده هــســتـنــد ، دومــــي هـــا مـشــتـا قـاـنه مي بازنـد آنها هـميشه مـتـظاهــر و ايـنها همـواره درون گراهستند گاهي هم آنان كه قـلبهاي كـوچكتري دارنـد تـاب ايـن حـجـم درون گـــرايــي را نـدارند . به نظر شما چگونه باشيم ؟ برنده يا بازنده ؟ ؟ ؟
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
و بـعــد هـــم ... ســـلا م ســلا م بـه هـمـه چـه آنـهـــا كــه ســلا مــم را پــا ســخ مـي د هــنــد چــه آنهــا كـه سـلا مـم را پـشـت گوش مي انـدازنـد ســــــــــــــــــــــــــلا م ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
اين مجموعه تقديم مي گردد به : همه آناني كه مي بينند يا نمي بينند ، مي دانند و نمي دانند تقديم به همه آناني كه قلبهايشان را شكاندم ، به آنها كه اشك در چشمانشان لغزاندم ، به همه آنان كه از من رنجيدند و آنها كه دلهايشان را از كينه من آغشته اند . تقديم به كساني كه دركشان نكردم يا آنان كه فرصت فهميدنشان را نيافتم . و نيز تقديم به آنها كه لبخند به لبشان نشاندم ، اميد به قلبشان پاشيدم ، به تمام كساني كه شنواي دردهايشان بودم و مبلغ سكوتم.... به همه افرادي كه به نحوي شاديها و غمهايمان را با هم به قسمت نشستيم ( اگر نشستيم !!) و به تو ..... به تو دختر كوچولوي ناز كه به اندازه نگاهي حتي نديدمت به تو كه به خاطر حضوردركلاسهاي اين رشته لعنتي ـــ اين رشته خشك رسمي كه هنوزهم تنها مسالهء دوست داشتني زندگي ام مي باشد ـــ نتوانستم باز شدن و خاموش شدن چشمان كوچكت را شاهد باشم . به تو كه به لطافت پرنيان بودي........ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت توسط پرنیان
|
||