|
|
|
|
|
حرفهایی هست که در دل می ماند ... انتظاراتی که مسکوت ... امیدهایی واهی ... تلاشهایی بی ثمر ...
و با تمام اینها ... خاطری هست که آرام می ماند ... و همین خاطر آرام ... اکتفا می کند برای همه آنچه که نامش نهادیم : " زندگی "
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
داشتم تقویم را نگاه می کردم دیدم نوشته : ۲۵ خرداد روز ملی گل ! نمی دونم هر سال این مناسبت بوده و من ندیدم ؟!!!! به هر حال روز قشنگیه ... برای من که خیلی روز گلی بود ... البته تمام روزها زیبا هستند این ما هستیم که باید گل نهفته در روز به روز و لحظه به لحظه ء زندگی را درک کنیم ...
غیر فعال کردن پست قبلی علت خاصی نداشت فقط چون به نظرم متن خیلی دلگیری می آمد ومرور یک خاطره بود فکر کردم اینطور بهتره ... اما خیلی ها لطف کردند و در پست قبل تر کامنت گذاشتند که همین جا از همه تون تشکر می کنم زندگی تون غرق گل !
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
همسایه ء کناری بر قاب عکس جوان از دست رفته اش روبان مشکی می بندد و بر سر در خانه می آویزد همسایه ء روبرویی عکس دختر تازه عروسش را قاب قدی می گیرد و بر کنج اتاق می گذارد دو خانه آنسوتر ... سمیرا ـــ دختر همسایه ــــ از شوق آن که خاله ء پسر کوچولویی شده در پوست نمی گنجد ... و من .... ............................................ صدای گریه ء گاه گاهی آن طفل کوچک مرور می زند تو را .... که نه تنها حسرت خطاب ( خاله ) ات در دل ماند .... چه زخمها بر لبان نازکت نزدند تا وادارت نمایند در این پوچ دنیای واهی ... نفس نفس بزنی و نپذیرفتی ... " زخم لبهایت ... زندگی نهفته در چشمانت ... صدای قلب کوچکت ... یادت ... یادت ... " صدای ضربه های توپ بچه های محل خاموش می شود چراغ همسایه ء کناری ... خاموش ... چراغ همسایه ء روبرو ... خاموش ... و تمام سوسوهایی که به چشم می آمد ... همه خاموش .... تکاپو از کوچه رخت بر می بندد ... روز می میرد .... چشمهایم هنوز بیدارند .... " بس کوشیدم تا از تو در این وادی دیگر ... قلم نزنم اما ... باز امشب و ... سکوت و ... یاد آن همه انتظار و ... تصویر چهره ء معصوم تو ... "
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
||
|
|
|
|
زیر پل ... دختری نقش می زند از چهره ء یک پیر ... پیر مسکوت می نگرد بر آب ... شاعری شعرهایش را به قلم می سپارد ... کودکی فال می فروشد و بوی اسپند ... بوی اسپند ........ زیر در گاهی بعد ... جوان می نوازد .. تار ...... کوچکی می خندد .... طفلکی هم گریان ... ........ همینطور بشمار تا سی و سه درگاه ... مردان خوش آواز سر داده اند " ای الهه ناز .... " و آن سوتر شاید .... کسی نه می خندد ... نه می گرید ... نه می خواند ... نه نقاش است ... نه خطاط .... نه شاعر ... خیره به آب ... و در ذهنش چه غوغاست ...؟ !! زیر این پل همه سرشارند ... از شوق ... مهر ... و گاه تنهایی ... و مرغان روی آب هم سرشار پرواز ....
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
طلوع کن ! تا مجالی برای طلوع هست ... دیر یا زود می رسد آن هنگامه که .......... چه بخواهی چه نه ... به غروبت می نشانند ... طلوع کن !
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
گرم بازی بود ... از این ور تا اون ور مثل باد می دوید .... پاش به برآمدگی سنگ فرشها گیر کرد و تالاپ افتاد .... صدای گریه اش همه خانه را برداشت .... آروم هم نمی شد که نمی شد ... مادرش اومد زانوی زخمی اش را یه بوسه زد و گفت : " الان خوب می شه " با پشت دستش اشکاش را پاک کرد و بریده بریده گفت : " خوب شدم " و صدای گریه اش دیگه شنیده نشد اگه اینطوری که این بدو بدو میکرد .... یه وقت دلش لای شاخه های درختها گیر می کرد و خش برمی داشت ..... باز هم ...... به همین سادگی ...... " خوب شدم " |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد یاری که تحمــل نکنـد یار نبـاشد گر بانگ برآمد که سری در قدمی رفت .... بسیار مگویـید کـه بسیار نبـاشد ..... مرغان قفس را المی باشد و دردی کـان مرغ نـداند که گرفتار نبـاشد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
گمش کردم ..... نیست ! تو ی قفسه ء کتابها را بگرد ... داخل کمد ... زیر تخت ... ببین روی صفحه Desktop نیست ؟ پس چرا پیدا نمی شه ؟ کلافه ام کرده ... دیگه تصویرش توی آینه هم نیست ! ...................... آها ! بالاخره پیداش کردم ... لای فرمولهای حسابان دبیرستانم جا مونده بود ... چقدر غبار و تار به خودش گرفته ! ...................... حیف شد نمی شه از آنجا برش داشت ... انگار ستون یه سرنوشت را بخوای از جا بکنی ! .........
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
خواهی آمد ..... و تمام خواهد شد ... حرفهایی که مهر سکوت خوردند ...... روزهایی که به انتظار.... شماره رفتند .... و غروبهایی که در غم شکستند ......
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
قصه ... همون قصه ء ساراست که برای دانه های انار ... دیگر دندان ندارد قصه ... همون قصه ء تفنگ دارا ست اما ... سارا دیگر ... دارا ندارد ... * .... * .... * .... * ....* .... * .... * .... * ....* .... * .... * .... * ....* .... * .... * .... * ....* ب ... آ ... ب ... آ بــــابــــا بــــــا بــــــا نــــــا ن داد آ ن مـــرد آمـــد آن مـــــرد در بــــــارا ن آمـــــــــــــــــــــد با دستهای کوچکش نوشت اما ..... سالها گذشت و آن مرد نیامد ...... آن مرد در باران ... در طوفان ... در برف ... در بهار ... در نور ... در سرما ... آن مرد هرگز نیامد .... آ ن مــــــــرد بــــــــا اســب در بـــــــاران آمــــــــــــــــــــــــــد ........ در باران اسب آمد اما مرد نیامد.. اسب بی مرد آمد ... حتی بدون جنازه ء مرد آمد... اسب حتی بی پلاک نام مرد آمد . ب آ ب آ : بــــــابـــــا بابایش هرگز برای نان دادن نیامد .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
ای دل غافل ! دیدید چی شد ؟ اولین روز از آخرین ماه فصل " درنگ عاطفه در کو چه باغ ها " هم گذشت .... تا بحال فکر کردید اگر این آخرین بهار زندگی مان باشد چرا در مورد زندگی بیراهه می رویم ؟ چرا باورنمی کنیم زندگی یعنی همین لحظه همین حالای حالا زندگی یعنی همین نسیم شوخ که در شاخه ها می پیچد یعنی اجبار گشودن پلک های خمار زندگی یعنی یک " صبح بخیر " یعنی خوردن صبحانه هر چند تک نفری !! زندگی یعنی قطرات اشک کودکی برای گرفتن یک شکلات راستی از بچه ای بپرسید " زندگی تو چیست ؟ " شکلات مشت کرده اش را نشان می دهد و بعد هم درجا پوسته اش را باز می کند و در دهانش می گذارد یک کم خرش خرش می جود و ... اوهو م قورتش می دهد . زندگی اش را با ولع هر چه تمامتر می بلعد ... یاد بگیریم زندگی یک شیرینی کوچک لحظه ایست . حیف نیست با کینه و غصه هدرش دهیم ؟ باور کنیم زندگی گاهی حتی یک وبلاگ است . مثلا" وبلاگی که همه گلایه دارند : سرد است بی روح است آبی کمرنگ ... به قول برخی " خنده دار است " چرا آپ نمی شود ؟ متن های طولانی دارد...( گاهی زندگی یعنی شمردن خطهای یک متن " آآآ یییی آ خه من از چی بنویسم ؟ " زندگی یعنی حس نوشتن نداشتن بگذریم ..... از جدی گذشته (! ) به زندگی لبخند بزنیم بی خیال چاشنی های زندگی بنام سختی ها
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||