|
|
|
|
|
می دونی فرق ماه و سنگ چیه ؟ اگه ده شب هم آسمون ابری باشه شب یازدهم که بیای و به اوج شب آسمون نگاه کنی ... باز هم یه ماه هست که به قلب خونه ات نور بپاشه ماه ماندگاره ... رفتنی نیست ... از وقتی یه باریکه ء کوچیکه تا وقتی که قرص تموم اما سنگ ... چی ؟ هر کسی ( هر کس ) می تونه با یه تیپا از گذرگاهش دورش کنه و به یه گذر دیگه ببردش می دونی وقتی توی انتخاب ماه و سنگ ... سنگ را بر می گزینیم واسه چیه ؟ نه خوبم ! ..... به یکی دیگه منت می گذاریم که چون ماه می بینمت تو ماه باش و من سنگ اما قضیه این نیست ... سنگ می شیم نه که در قبال زلالی تو ماه ... من تیره ام که نا ماندگاری من تیرگی من است ... من سنگ می شوم تا روزی از گذارت ... به سنگی ... بگذرم و تو ماه باش ... تا همیشه ... روشن ... زلال ... خوب ... نور پاش ... زندگی بخش * شعر " ماه و سنگ " فریدون مشیری را می خواندم این متن به ذهنم رسید ...( یادش گرامی )
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
۲۵ پست قبل ( ۹ / ۲ / ۸۵ ) ... دم دمای صبح بود ... تازه رسیده بودیم خانه ... کاملا" بهم ریخته بودم تمام مسیر را با دلهره ... لحظه شمرده ... سرت را توی دستام گرفته بودم و حتی به نفسهات ایمان نداشتم نمی دونستم وقتی چشمات بسته اند نفس هات ... هستند ... یا نه ؟ آرزو می کردم تمام هستی من از من سلب می شد اما ... ساختمان آن ماهیچه ء سرخرنگ آلاستیکی بنام قلب به زلالی دلت می شد آروم گرفتی و من ... با آن بغض نشکفته یک پست کوتاه گذاشتم اما حتی حوصله نداشتم همان چند خط را جمع کنم ... ( کاش می فهمیدی زندگی محبس بی دیواری ست و عدالت ستم معتدلی ست که درون رگ قانون جاری ست ) این شعر دائما" توی ذهنم مرور می شد ... و به نذرت فکر میکردم ... باهاش قرار گذاشته بودی و جلو جلو نیمی از نذرت را هم ادا کرده بودی ... نیم دیگه هم به آخر قرارداد موکول شده بود ... دیشب همین وقتا پست قبل را گذاشتم به یاد همون روزا ... که من حتی وقتی دستم به ضریح رسید هم نتونستم برای خودم چیزی بخوام ... نتونستم ... نتونستم ... امروز در کمال ناباوری ... آن حق از دست رفته را زنده کردی .... نذرت قبول افتاد همیشه بر خلوص دلت غبطه خوردم ... کاش در کنار آن همه خصلتی که از تو دارم این یکی را هم داشتم * نگاشتم تا باشد برای زمانی که مرور می زنم اینجا را ... شاید آن روز نیاز باشد که به یاد آورم زندگی فقط آنچه امروز با آن مواجه ایم نیست ... فراتر از اینهاست ... بسیار فراتر ... و به یاد آورم که روزی مثل امروز اتکای شانه های من مهر پدر بود ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت توسط پرنیان
|
||
|
|
|
|
|
یه کبوتر ... یه ستاره ... یه شــــــک ! یه تحیر ... یه دل آشوب ... یه غــــــــــــــــــم ! یه شوق ... نیاز ... یه گــــــــــــنـبــد اشک ... نذر ... بوی گندم ... جیغ کودک ... یه بــــــاور ... یه رضـــــــــــــا ... یه مادر یه سبد درد .... یه رمان آه ... یه قــــــــدم دور ... یه خواهش ... یه بیمار ... یه شفا یه کبوتر ... احساس ... لطافت ... خواهش ... نه یه منطق ... تــالـــــــــم ... خالی شدن دل یه ستاره ... یه مــــــــاه ... یه آسمون اندازه دل من ... من ( نه ! نیستم ) ... تو ... کبوتر ... سکوت پر غوغا ... یه دل حرف ... و ... ندا !
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر یک روز بخواهم بر تمام عقایدم خط بطلان بکشم !! یاد آوری تنها واژه ء " مـــــــــــادر " اکتفا خواهد کرد رد این خواسته را ... زیرا ... او که تواناست چنین الهه ء مهری را خالق باشد ... بر باقی نیز قادر است ( چه آن باقی در ذهن من گنجد ... چه نه ) .................................................................... بسیار فراتر از آن چه در ذهن آید ... جلو می رویم ... بشر شاید روزی قادر گردد ... بشر نمایی آفریند که او نیز افتخار زندگی اش مدل یقه ء پیرهنش باشد !!!!!!! اما بشر قادر نیست به هیچ وجه ... هرگز ... موجودی چون " مــــــــادر " خلق کند حتی قادر به شبیه سازی نخواهد بود ... نسل بعد از ما یا نسلهای پسین ( اگر عمر دنیا تا آن زمان کشید ) دیگر به دنبال کشف زندگی بر روی سیارات نیست بلکه خود سیاره هوا خواهد کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!! اما حتی او با چنان فکر و ایده ای نیز نخواهد توانست یک اپسیلون از حجم یک قطره اشک " مـــــــادر " را نظریه پردازی کند چه رسد بر آفرینشش ... * حرفهام برای این پست زیاد بود اما ... بگذریم ... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل * روز " مــــــــــــــــــادر " بر مادر گل خودم ... بر تمامی مادران ... و نیز مادران خفته در خاک مبارک * ولادت با سعادت فاطمه زهرا بر همگان و به خصوص خانمهای گرامی مبارک باد * دلم نمی خواد این پست را با این حرفها نا زیبا کنم اما همه ء حرفهام را توی یه جمله می گم : " راضی نیستم از نوشته هام جای دیگه استفاده بشه ... "
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
کسایی هستند که دارند و قدر نمی دونند ... کسایی هستند که تمام داشته هاشون توی قلبشونه ٬ می دونند هرگز ندارند روزی را که داشته باشندش ٬ نرسیدن ساده ای که هر منطق کودکانه ای حتی ٬ به باورش می رسه !! افسوس اونایی که دارند ... نگهش نمی دارند و حیف اونایی که ... بخاطر یک داشته ء صرف قلبی ... زندگی می کنند شاید هم قانون باشه که همیشه به کسایی نمی ده که قدر نگه داشتنش را می دونند اگه جزو داراهایی نگهش دار و اگه از آن یکی گروهی ... نمی دونم باید چی کار کنی !! بعضی ها هم دارای مال باخته اند دارند اونی را که ندارند * اگه احیانا " جواب کامنتهاتون را دیر میدم ... ببخشید ... یه چند وقت هم اینجوری تحملمون کنید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
صبـح ... بوی نان ... اشعـه ء خـورشــیـد ..... نسیم پـر متـانت تا بــستـان آ ب .... رو شنا یی ... طلو ع دو با ره ء تکـاپــو .... نگـاه ........ شو ق ......... و .... ســـــلام !
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را سپاس خداوند ا به خاطر هر آن چه کاملا" اتفاقی در زندگی ام گنجاندی و ... همان گونه گرفتی ................. تا اثبات این حقیقت باشد که : " باد آورده را باد می برد "
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
توی عالم بچگی ... قلاب ماهی گیری مون یک نخ پلاستیکی بود ٬ یه سیم s شده ٬ و یه تیکه نون خیس خورده .... چشمامون را می بستیم و ...می انداختیمش توی دریاچهء آبی فکرمون . ماهی های کوچولو می آمدند به قلابمون دهن می زدند ... ماهی ها را توی سبد رویایی می گذاشتیم و دوان دوان از دشتهای آرزو رد می شدیم و خودمون را می رسوندیم به کلبه ء خوبی ها .... حالا ... بزرگ شدیم ... خوب من ! قلاب ماهی گیری مون خیلی سخت و محکم شده ٬ هر روز تا دلت بخواد ماهی می گیریم ٬ هر کدومشون هزار رنگ دارند ... همه .. قشنگ و فریبا . کـــدوم سـبــد ؟ ........ خوب من ! آخه این تعداد ماهی که توی یه سبد کوچیک جا نمی گیره ٬ چکار باید می کردیم ؟ آره قلبمون را سبد کردیم کـــدوم دشت ؟ ........ خوب من ! راه زندگیمون شد سنگفرشهای پیاده روها و آسفالتهای کنده شده ء خیابونها و متروهای شلوغ و اتوبوس واحدهای دلـگــیر کــــدوم کلبه ؟ ....... خوب من ! انتهای هر روز ٬ خودمون را به آپارتمانمان می رسونیم و .. یکی یکی ماهی ها را از قلبمون بیرون می کشیم و از پنجره ء اتاقمون پرت می کنیم وسط خیابون روبروی خانه و با لذت عبور تایر یه اتومبیل از رویش و پودر شدنش را نظاره می کنیم ... کــــدوم سنگدلی ؟ ..... خوب من ! آخه سبد قلبمون باید برای ماهی های فردا جا داشته باشه یا نه ؟ غصه نخور .... غصه نخور ! یه روز می رسه که وقتی به دریاچه نگاه می کنیم ٬ یه ماهی کوچولوی یک رنگ (فقط یک رنگ )توی آب بالا و پایین می پره .. رقص ماهی را شاهدیم اما ... دیگه هیچ اشتیاقی برای ماهی گیری نداریم ....... آخه اینقدر ماهی دیدیم که دیگه هیچ ماهی قشنگی ...... قشنگ نمی شه !!! بر می گردیم و به اولین زباله دانی که می رسیم قلابمون را براش هدیه می گذاریم و برای همیشه می رویم ... اما ... نمی دونیم نمی دونیم ماهی کوچولوی تک رنگ ٬ پشت سرمون خودش را از آب بیرون می اندازه و روی خاک بالا و پایین می پره و با دهن کوچیکش فریادمون می زنه و ما نمی شنویم . می دونی مثل اون موقع ها که قلب تپش می گیره ٬ تمام وجودش تالاپ تالاپ می زنه یه کم زمان و .... بعد ... همان جا روی خاک آروم می گیره ... و ما نمی فهمیم .... آره .. به همین سادگی خوب من ! آروم می گیره
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
هر دو غم داریم سرنوشتی مثل هم داریم کار تو خنده
هر دو مان یک تخته کم داریم
* این شعر را چند وقت پیش در روزنامه خواندم و متاسفانه نام شاعر را ذکر نکرده بود
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
خوش بر احوال آنان که به حقیقت تو را می شناسند عمیق و با یقین تو کیستی ؟؟ که بودی ؟ .................................... قلم که تمام ناگفته ها را نگاشت اینجا باز ماند همراه رنجهای علی بود و مرهم دردهای پدر ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
به حرفم گوش کن یا رب! به دردم گوش کن یا رب! اگر بیهوده می گویم مرا خاموش کن یارب! نشانم ده اگر یه مور آزردم ... اگر یک دانه گندم را لگد کردم برایم آتش دوزخ فرستادی .... برایت لاله هارا در سبد کردم مرا یارب نمی خواهی ... گناه از تو اگر نفرین بر این دنیای بد کردم .................. گاهی مواقع احساس می کنم دارم از دنیای اطرافم فاصله می گیرم... هنوزهم رشته ء تحصیلی ام را بینهایت دوست دارم اما ... تصور کن ! وقتی صحبت از این می شه که با صدای دست زدن می تونی کولر اتاقت را راه بندازی یا به محض این که پات را می گذاری توی خونه ات لامپها روشن می شند یا ... فکر کن ! کسایی هستند که بهت زده به این موضوعات فکر می کنند کسایی هستند که ذوق می کنند ... و وقتی از اینها استفاده می کنند با همه ء وجود لذت می برند ... و ما ... ؟ من می دونم همه چی با یه میکرفون خازنی ... یه سنسور ... چند تا آی سی .. . وقتی دارم رانندگی میکنم ساعت کنار دستم یا مونیتورهای نمایش .. برنامه های segment ـ7 را مرور می زنه ...... وقتی به اون تابلوی آبی P می رسم کانتر و مقایسه کننده ها و سنسورهای کنترل ظرفیت پارکینگ توی PLC یادم میاد و اون آلارم اخطار که باید وینگ وینگ به صدا در بیاد ..... پلکهام را که روی هم می گذارم ۱۶ تا LED هر کدوم با یه فاصله زمانی چشمک می زنند و ... و با همه ء اینها هنوز هم دنبال اینم که یه برنامه ریزی درست بکنم و باز هم ادامه اش بدم .... نمی دونم چرا ولی هنوز هم تمام اشتیاق و اهداف زندگی ام توی همین رشته خلاصه می شه و بس! اوهه چی نوشتم !!! این چند روز چند تا آزمون پشت سر هم داشتم فکر کنم از ذهنم زیادی کار کشیدم نتیجه اش اینه !!!! بیخیال این چیزا ... زیبایی های زندگی را دریابیم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||