|
|
|
|
|
سر ظهر سوزان !! تـــــــــــــــو ... لازانیــــــــــــا میل می کنی و آنقدر مهربان هستی که ... بــــــرای گنجشک های باغچه ... تکه نان می پاشی او ... پـپـسی اش را با فروت جویس تعویض می کند و آنقدر مهربان است که ... از دخترک ــ آفتاب سوخته ء ــ سر چهارراه گل می خرد ... بـرای یک خوب و شاگرد مکانیکی ته شهر هم ... نان می جود و آنقدر مهربـان است که ... نانش را دو نیم می کند ... و نیمی از آن را به دخترک سیاه چهره می دهد تا گرسنه نماند و آنقدر مــهــــــــــــربــــان است که از قسم خودش برای گنجشکهـــای جلو کارگاه هم می گذارد .... و مـــــن ... آنقدر .... که نه برای گنجشکها دانه می پاشم و نه گـــــــــــل می خرم .................
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
صورتت یه چیزی کم داره ... نه ... کاری به رنگش ندارم
دقت کن ! ... شاید لبهات ... یه چیزی شبیه لبخند و نگاهت چیزی از جنس صبـــــــــــــــــــر ... کم داره و دیگه چشمهات نمی خندند ... و گونه هات جمع نمی شه تا خنده هات را پنهون کنه تناسب نداره ... کمبودهاش توی ذوق می زنه یا حتی دلت .... انگار باید رنگ بشه ... اما نه از اون رنگها که فریبندگی می بخشه رنگهایی از اصالت امید ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ باور کن ... نه بگذارید قشنگتر بگم ... باور کنیم اگه اینها کم باشند ... زندگی چیزی کم داره و فقط روزی می بازیم که تناسب زندگیمون را باخته باشیم حالا هم غصه نخور ... با اینکه سالهاست قلم مو غریب دستانم است اما تو بخواه ... من نقش می زنم ... لبخندت را هلال مــــــاه می گذارم ... دو چشمانت ستاره ... و آن گره ء زشت را از کمان ابروانت می زدایم ... تو بخواه ... من از صورتت آسمان می سازم * از تک تک شما به خاطر نظرهای پر مهرتون ممنونم آسمون زندگیتون ... ستاره بارون
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
قلم هم به سرنوشت ما محکوم بود بیچاره قلم .... که به کهنگی رسید تا شبــــــابی کیـبــورد به سخره اش گیرد !!
* ببخشید چند روز نبودم جواب کامنتهاتون دیر شد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
یه زمانی ... آغاز بود ... و یه نفس سرحال برای مرگ شمع ......... دیگه نفست امان اون تعداد شمع را نمی ده ... واست شمع عددی می گذارم !!! تا باور نکنی دیگه دمی نمونده ... دیگه آغاز نیست ...( که همه ء آرزوهای دیروز ... همین امروز مسکوته ) اما یه قدم جلوتر به سوی پایانه ... زندگی تو هم .. گاه نوشتهای گوشه ء دفتر دلت بود ... که گاه هست و گاه نیست ... و گـــــــاه مدت زمانی به تکرار می نشیند یه روز می رسه که آخر خط زندگیت یه نقطه می گذارند و .... پــــــــــایـــــــــان .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
پــــــــــــدر یعنی : اتکــــــــــــــــــــــــــــــــــا پدر یعنی ... خستگی ... یعنی لذت بی مثال چای سر ظهــــــــر ( زیرا فقط به خاطر او دم می شود ) پدر یعنی : شانه هـــــــــــــای قرص و محکم ... یعنی یگـــــــــانه زداینده ء گاه گاهی اشکانم پــــــــــــــــــدر یعنی : صدای ( الله اکبر ) نمـــــــاز صبح ... پدر یعنی : معرف من پـــــــــــدر یعنی : پشتوانــــــــــــــــــــه ... حــــــــــــامی ... پدر برای من کسی است که هر وقت انگشتانم سرد می شوند در آغوش دستان او زنده می گردند ........................... * روز پدر را به کسی که تمام مفهوم زندگی ام را در بر می گیرد ــ پدرم ــ و به همه ء پدران و نیز به پدر های گل شماهایی که عابر آسمان هفتم قلم من هستید ... تبریک می گویم * میلاد با سعادت مولود کعبه بر همه مبارک |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
و به صبح ســــــــــلا م و به هر چه آغاز است به رویش مهـــــــــر ... رستن خــــــــــــار ... به سر آغاز نسیم ... و به گل خنده ء گــــــــــل
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
آنچه برایم ارزشمند است ... ( بودن ) است حتی دور خیلی دور .... آنچه امروز آزرده ام می سازد ... ( نبودن ) است آیــــــــــــا سهم من از بــــــودنـــــــم ... نبـــــــودن ... بـــــــود ؟
* آیدا همیشه می گفت :" فکر کنم وقتی دلت می گیره ...تب هم می کنی...چون خیلی هذیون میگی " الان به این نتیجه رسیدم ... بنده خدا راست می گفت * عنوان پست یه مصرع از حافظ هست ... اگر چه این غزل فوق العاده زیباست اما من از این جمله اش خیلی خوشم میاد * .... به انضمام خیلی حرفهای دیگه که نه من حوصله نوشتنش را دارم و نه اینجا کسی حوصله خواندنش را دارد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
من عروسکم را بر می داشتم و دوان دوان می رفتم و تو با تفنگ شیشه ای ات دنبال ما می کردی از این اتاق به آن اتاق ... خودم را می رساندم به حیاط و پشت درختها و گل بوته ها گم می شدم وقتی صدای پاهات شنیده نمی شد ... خودم را پرت می کردم توی اتاق و می دویدم ... اما یهو ... جلوی من سبز می شدی ... تفنگ شیشه ای را رو به صورتم می گرفتی ... نفسهام بریده بریده بود ماشه اش را می فشردی و ... بعد ... ........... ... صورتم خیس می شد ... آخه تفنگت آبی بود هر دو می زدیم زیر خنده ... آنقدر بلند که خانه با قهقه ء ما پر می شد ... ما توی بازیهای صاف و ساده مون حتی شوخی شوخی نمی مردیم .... نگاه کن ! توی بازی تار و کدر امروز ... بچه ها ... بی گناه ... جدی جدی ... می میرند ......... بچه هــــــــا می میرند .... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
ماه سه تار می نوازد ... ستارگان یک به یک ... به ما ــــ خسته دلان زمینی ــــ چشمک می زنند و خدا می داند ... اکنون چند نفر جسمشان بر زمین است و روحشان آن بالا هــــــــا چشمهایم خواب طلب می کند ... پکها را حریر آسایشش می کنم ... تا اندک زمانی نبیند این پوچ دنیای واهی را .... چقدر دلم می خواست ... این زمان که در تاریکی خواب ... سیاهی دنیا را نمی بینم .... وجود من هم تــــــــا آن اوج .... تــــــا خانه ستاره هـــــــــا ... تــــــــــا پرنیان مــــــــاه ... می رفت * در پست " ماه و سنگ " یکی دوستان پرسیده بودند برداشتم از " روشنایی و سختی " چیه ؟ من بیشتر از زلالی و ماندگاری در قبال تیرگی و ناماندگاری گفته بودم ... بنابراین ادامه آن پست : و من سنگ می شوم ... سخت و محکــــــــم ... مباد روزی ... سبزی گیاهی در من ریشه دواند... نباشد آن هنگام که اشکی در من رخنه کند ... نبینم آن .. گاه .. که نر میی بر سختی ام چیره شود و تو مـــــاه باش ... همیشه روشن و روشن گر ... مباد در آن تاریکی و ظلمت ... نادیده بر سرم پای گذارند ... تو روشن باش و افشانه ء نورت را بر پهنه ء آسمان گستر تا انعکاس نور تو در شیارهای ناهمگون من تلأ لو آفریـند و مرا فریبا جلوه دهد تا مردمان از من افسانه ء بخت بسازند و از تو آن افسانه که مجنون و دیوانه نگاه از قرصت بر نمی گیرند ... اما بگذار در آخر با تمام سنگی ام برایت بگویم : وقتی که صبح می شود .... دل سنگـــــــــم برایت تنگ می گــیــرد این هم تقدیم به همه تون :
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
امشب را " شب آرزوهـــــــا " نام نهادند ... هر کسی یه آرزویی داره ... خیلی ها آرزوهاشون روی زبانشون نیومده ... واسه خیلی ها زندگی شده یه سکوت مطلق ... خیلی هامون کم آوردیم .... خیلی هامون باختیم ... خیلی وقتا نشد اونی که باید می شد ... نرسیدیم به آن چیزی که حقمون بود شاید خیلی ها از این و آن .. بد .. دیدند ... خیلی حرفها ... خیلی بغضها ... خیلی غمها توی دل موند اما بیاید باور کنیم " زندگی " با همین مسایل رنگ می گیره ... بیاید تموم کنیم همیشه تلخ بودن را نمی گم ( کاش ) را از زندگی حذف کنیم ... اما به جای " ای کاش می شد " ... دنبال " ای کاش بشه " بگردیم ... امشب " لیلة الرغائب " است ... آرزو کنیم و ازش بخواهیم آنچه که امروز و در حال حاضر داریم... نبازیم ... آرزو کنیم ... آنقدر بزرگ بشیم که مفهوم " قدر زندگی " را درک کنیم ... آرزو کنیم ... توی آرزوهای دیروزمون جا نمونیم * آرزو می کنم به آرزوهای قشنگتون برسید ............ پرنیــــــــان |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
من مابین قلم مو و رنگ .... سپیدی بوم را برمی گزینم ... بگذار هر کس ... هر چه می خواهد رنگین کمان بسازد چه کس می داند ؟ ! ! من در این سپیدای مطلق .... نه تنها هفت رنگ ... که تمام رنگهـــــــا و همه ء آن رنگهـــــــا که هنوز .... رنگ نیافته اند را دارم بگذار قلم مویت ... رنگ آفتاب بگیرد من ... به نقره ای خاموش ماه !!! قناعت دارم بگذار نقــاش سیاه شبهــــــــا گردی من ... کورسوی تک ستاره را نورافشان می بینم تو سلطان جنگل را نگهبان قفست گذاری من ... ماهی غریب دریا را قطره قطره آب می نوشانم بگذار ............ بگذار این کوچه ء بن بست تا ته باغچه ء دل راه یابد ....... من ... رنگ رنگ .... رنگهـــــا را ... خالص به بوم می چسبانم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||