|
|
|
|
|
قلم ... کاغذ ... دفتر .... کیف ... کتاب و ... تیپ جدیدت مبارک آهای ... تو که این چند روز برایت آغاز است ... خوش آغاز باش ! دعایت می کنیم ... دنیا به کامت ! و تا می توانی لذت روزهای شاد با هم بودن را حفظ بدار شاید روزی به ثبوت زندگانی کشیده شوی ... امروزت را قدر بگذار ... باشد که یک روز ... امروز را به خاطره بنشینی ... پس خاطره ات را شاد بساز آهای ... تو ! .... تو که هنوز مسرور آغازی .... لمس کن شکوه ـ تلاش و خستگی را ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ مهر از راه می رسد ... بر خلاف بسیاری از سالها ... سرد و بی تحول ... اما همیشه خاطره هایش به جاست ... یاد تمام تا صبح بیداری کشیدن ها و کاغذ سیاه کردن ها یاد تمام آن شبها که در آن سالن بزرگ ... تک و تنها ... چشمها را به کتاب قفل می زدی و ذهنت را از تمام دلتنگی ها محروم می کردی و دستهایت جز حل مسأله اجازه ء هیچ نگارشی نداشتند یاد درگیری های همیشگی با بچه های جغرافیا که چرا صدای تلویزیون را زیاد می کنند ... یا لیلای بیچاره که طنز ـ پاورچین ـ را چسبیده به تلویزیون کوچکش و با استفاده ازگوشی تماشا می کرد و وقتی از خنده ریسه می رفت ... چپ چپ نگاهش می کردم تا بالاخره خودم هم در دیدن این سریال همراهش شدم یاد تمام دیر رسیدن ها ... به جای هم حاضری زدن ها ... یاد آن شب که سیمین از تخت افتاد و سرش ضربه دید و مجبور شدم شب امتحان تا دم دمای صبح در بیمارستان همراهیش کنم ... یاد از هوش رفتنهای مدامش و ... ... یاد بغض کردن هایش و از اتاق بیرون زدنها و دوباره آرام و پشیمان باز آمدنش .... یاد تمام زیر باران نشستن ها .... جزوه ندادن ها ... غرورها و جزوه نگرفتن ها ... یاد انتظار در صف سایتهای دانشکده و هنگ کردن سیستم و پاک شدن تمام برنامه ای که برایش کلی سلول خاکستری سوزانده بودی ... فراموش کردن شماره ء کلاسها ... سرگردانی در راه پله های شلوغ ... ناپدید شدن لیست نمرات آن هم از تابلوی قفل شده !!! صندلیهایی که انگار سندش به ناممان خورده بود و ... و... و ... خاطره ء خنده ها و گاه حتی گریه ها از تک تک بچه ها سختی هایی که با یک لبخند کوچک کنار دوستان یا دوباره دیدن خانواده ات فراموش می شد ... ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ * تو که این چند روز هنوز برایت آغاز است .... خوش آغاز باش ! دعایت می کنیم ... دنیا به کامت ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
... و گریه هایش را به شب می سپرد زیرا ... یگانه همراه دردهایش ... شب بود و تمام روز ... شب گریه هایش را ... در بغض فرو می خورد و ... سکوت ... قانون زندگی اش !! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
دل .......... خـنــــــــــــــــده زنــــــــد بــــــــــــــــــــــــر مــــــــــــن مــن ......... خنـــــــــــــــــده زنــــــــــــــــــم بــــــــــــــر دل ایــنــجـــــــــــاســـت کـــــه مـــی خــنــــــــــــــــــــدد دیــــــــوانـــــــــه بــــــــــه دیــــــــــوانـــــــه
" نمیدونم از کیه " |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
نیمه شعبان : در بچه گی با شیرینی گرفتن از دستهای پدربزرگ معنا می شد کودکی عشق بادکنهای رنگی که آذین مدارس بود دبیرستانی که بودیم ... عصر خسته ... مسیر مدرسه به خانه ... و نیمه شعبان در شوق پیرمرد مغازه داری خلاصه می شد که هر سال سبزه ای به شکل نام " مهدی " می کاشت سال آخر ... تمام شور این روز در دلهره های بی پایان کنکور گذشت و چهار سال دانشگاه ... نیمه شعبان ... دلتنگی غربت و دوری از خانه ... تنهایی و سکوت کشنده خوابگاه را رقم می زد ......... گذشت ... و نیمه شعبان ... همیشه روزی بود که سکوت را به انحصار می گرفت و تمامی فکرهای جز او را به پوچی می کشاند حسی خاص خودش داشت ... دارد ... و امسال ... باز هم حسی خاص ... سکوتی خاص ... انتظاری خاص ... و باز هم دل کندن و رها شدنی خاص * قلمم کم اورد ... ادامه = هر چی خودتون دوست دارید * شکلاتهایی که به سمتتون پرتاب می شه بگیرید ... شاید شیرینی اجابت را داشته باشن !!! * قشنگ ترین عیدتون مبارک
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
رأس ســــــــــــــاعـــت ۱۲ ... سه عـقــربه ... هم را در آغــــوش می گـیــــــــــــرند و درست ... همــــان رأس ســـــــــــــاعت ۱۲ ... سه عقربه ... از هم دل می کنند و ۱۲ ســـــاعت بی وقـــفـــــــه ... تیک تاک ... تیک تاک ... انـتـظــــــار می کشند تا باز هم رأس ساعت ۱۲ ... وصــــــال و فصـــــــل را به تــــکــــــــرار بـنـشـیــنــنــد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
عنکبوت تـــــــــار می بافد ... محکمتر از تارهای دل من ! دنیــــــــــا از هم بپاشد هم ... بلبل سوت می زند ! گل آفتابگردان ... هنوز هم برای ماه عشوه می آید ... نگاهش نمی کند ! مــــــــاه هنوز مست تاریکی ست ... دل نمی بازد ! پرستوها کم کم ... هوایی ـ کوچ می شوند ! گاه نسیمی سرد می آید ... تا بشکند ... آرامش دل را ! دل ... هنوز دریایی ست ... به انتظار ـ فـــــردای شاید ! ... صدف شمار است ! ............. همه چیز جای خودش ... خورشید برای n امین بار آمد تا شب برود چند صبح از زندگی گذشت ؟
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
نه هر آنکس که می خندد .... شاد است نه ... هر کس از شوق می گوید ... مسرور است و نه ... هر که ... از عشق می سراید ... عاشق ! ... چو قلم پر جوهر و دل پر تاب باشد ... من از اوج مسکوت زندگی ... ترانه ء طوفان سر می دهم بگذار فقط انگشتانم ... وزن قلم را تحمل کند ... می نگارم از هر آن چه زیباییست اما اگر ... فیزیک ـ وجودم تـــــــاب آورد ........... و باور نکن ... آن کس که می گرید ... دردی فزون تر از تو دارد ... و بدان همیشه کسی هست که تو برتر از آنی و باور کن زندگی در باورهایت نهفته ....... همین ! * شعبان از دوست داشتنی ترین ماههاست ... اعیاد این ماه بر همه تون مبارک ... منم دعا کنید ( یادتون باشه ها ! ) * من می خوام از خدا عیدی بگیرم ... ایرادی داره ؟؟؟؟؟ * این دو روز اصفهان بودم ... جاتون خالی ... از روی سی و سه پل هم عبور نمودم * نمی دونم چرا متنام چند وقته به دلم نمی شینه ... ایرادهاش را بگید
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
خورشید چه تلاشی میکنه !! خودش را از درز ریـز پنجره به اتاق می کشونه باد هر چند دقیقه یک بار ... ابرها را فوت می کنه ابرها گاه گدار دستشونو می گذارند روی چشمای خورشید جیغ جیغ جوجه کبوتره ... درخت را بیدار می کنه چند تا از میوه هاش می پرند روی سبزه های پایین درخت ... سبزه ها چشمهاشونو با شبنم شستشو می دند و ... و ... دو تا چشم اون دور دورا ... زانوهاشو توی دستاش گرفته !! و نگاهشون می کنه
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||