تبليغاتX
پرنیان
مي نگارم با فریــــــــادی مسکـــــوت
 

بهش می گم : " سوئیچ را بچرخون تا بخاری روشن بشه " یه دور کوچیک می زنه تا اون چراغ قرمزا خودشونو نشون بدند ... می گم بخاری با اینا روشن نمی شه یه نیش استارت بزن ...محکم سوئیچ را می پیچونه .... داد می زنه : " وااااااای نگهش دار " تازه می فهمم توی دنده عقب بوده

از صندلی عقب نیم خیز میرم تا به ترمز برسم ... یکی نیست بگه ... باهوش !! این ترمز دستیه ها !

کجا می ری؟ خلاصه تا من برسم ته ماشین !!! خوردیم به ماشین پشت سرمون و وایستادیم

نگاه می کنم یه پیکان نیم جون و بی در و پیکره ... پیاده می شم میرم پشت فرمون و ماشین را می کشم سر جای اولش ... راننده پیکانه میاد سوار میشه بی نهایت بی تفاوت !! و میره

بابا که اومد یه کم ماشینو نگاه کرد و راه افتاد بعد هم گفت : چرا آینه حرکت کرده !!  وقتی رسیدیم خونه مثل بچه مظلوما رفتم اعتراف کردم که ماشینشو زدم ... زیاد چیزی نشده اما چندتا خش برداشته ابروهاشو میکشه توی هم و می گه : هنوز نمی دونی بخاری را چطور روشن کنی؟ چیزی نمی گم میرم توی اتاق ... موقع شام می پرسم : " چیزیش نشده بود ؟ " میگه : " خدا را شکر بدتر از این نشد "

یه باره دیگه حسرت طرز فکر قشنگش را می خورم ... کاش من هم می تونستم به زندگی اینطور نگاه کنم

دوست دارم وقتی قصه ام به سر می رسد  تمام کلاغها به خانه هایشان برسند ! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت   توسط پرنیان  | 

نوشته هاي پيشين
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پيوندها
پاییز
از یک دانشجوی برق بشنوید
سوته دلان
ویترین
مهتاب شب
مهربون
ایران مدار
باشگاه مهندسان ایرانی
کامران نجف زاده
قیمت آن لاین قطعات کامپیوتر
سزار
سنجاق قفلی
پندار یک معلم
برگ خزان دیده
گلسا

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM