|
|
|
|
|
بهش می گم : " سوئیچ را بچرخون تا بخاری روشن بشه " یه دور کوچیک می زنه تا اون چراغ قرمزا خودشونو نشون بدند ... می گم بخاری با اینا روشن نمی شه یه نیش استارت بزن ...محکم سوئیچ را می پیچونه .... داد می زنه : " وااااااای نگهش دار " تازه می فهمم توی دنده عقب بوده از صندلی عقب نیم خیز میرم تا به ترمز برسم ... یکی نیست بگه ... باهوش !! این ترمز دستیه ها ! کجا می ری؟ خلاصه تا من برسم ته ماشین !!! خوردیم به ماشین پشت سرمون و وایستادیم نگاه می کنم یه پیکان نیم جون و بی در و پیکره ... پیاده می شم میرم پشت فرمون و ماشین را می کشم سر جای اولش ... راننده پیکانه میاد سوار میشه بی نهایت بی تفاوت !! و میره بابا که اومد یه کم ماشینو نگاه کرد و راه افتاد بعد هم گفت : چرا آینه حرکت کرده !! وقتی رسیدیم خونه مثل بچه مظلوما رفتم اعتراف کردم که ماشینشو زدم ... زیاد چیزی نشده اما چندتا خش برداشته ابروهاشو میکشه توی هم و می گه : هنوز نمی دونی بخاری را چطور روشن کنی؟ چیزی نمی گم میرم توی اتاق ... موقع شام می پرسم : " چیزیش نشده بود ؟ " میگه : " خدا را شکر بدتر از این نشد " یه باره دیگه حسرت طرز فکر قشنگش را می خورم ... کاش من هم می تونستم به زندگی اینطور نگاه کنم دوست دارم وقتی قصه ام به سر می رسد تمام کلاغها به خانه هایشان برسند !
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت توسط پرنیان
|
|
||