تبليغاتX
پرنیان
مي نگارم با فریــــــــادی مسکـــــوت

بادبادک هایمان ... در باد پیچید و ... رفت

همان زمان که ...محال ترین قولهای دنیا ... برایمان دروغ نبود

همان روزها که ... صداقت اندیشه مان ...خطا نمی رفت

آرزوهایم ... در غبار زمان تابید و رفت

من ... دلم تنگ است ...برای آن بادبادکی که به خانه برنگشت

یا آن یکی با آن حلقه حلقه های دنباله اش که دور تیر چراغ برق پیچید و مرد

یا آن کفش های پاپیونی صورتی رنگ با آن صدای تق تق

من ... دلتنگ سادگیی هستم که حتی محال را بی هیچ تردید ... باور می کرد

من دلتنگ تمام لحظه هایی هستم که می شد به جای تمام لحظه هایی که گذشت ... بودند و ... نبودند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت   توسط پرنیان  | 

 

حرفهایم که ته می کشد ... قلم .. جوهره اش را هوف می کشد بالا
مبادا به تصادف ... قطره ای چکد و اثری شود بر ورق کاغذ
حتی او هم می داند .. حرفهایم .. جوهر ندارد

 

* اینجا فراموش نمی شود ... نه آسمانش .. نه پروازش ... نه پرنده ها و عابرانش( خیالتان  جمع )

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت   توسط پرنیان  | 

نوشته هاي پيشين
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پيوندها
پاییز
از یک دانشجوی برق بشنوید
سوته دلان
ویترین
مهتاب شب
مهربون
ایران مدار
باشگاه مهندسان ایرانی
کامران نجف زاده
قیمت آن لاین قطعات کامپیوتر
سزار
سنجاق قفلی
پندار یک معلم
برگ خزان دیده
گلسا

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM