|
|
|
|
|
بادبادک هایمان ... در باد پیچید و ... رفت همان زمان که ...محال ترین قولهای دنیا ... برایمان دروغ نبود همان روزها که ... صداقت اندیشه مان ...خطا نمی رفت آرزوهایم ... در غبار زمان تابید و رفت من ... دلم تنگ است ...برای آن بادبادکی که به خانه برنگشت یا آن یکی با آن حلقه حلقه های دنباله اش که دور تیر چراغ برق پیچید و مرد یا آن کفش های پاپیونی صورتی رنگ با آن صدای تق تق من ... دلتنگ سادگیی هستم که حتی محال را بی هیچ تردید ... باور می کرد من دلتنگ تمام لحظه هایی هستم که می شد به جای تمام لحظه هایی که گذشت ... بودند و ... نبودند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت توسط پرنیان
|
|
||
|
|
|
|
|
حرفهایم که ته می کشد ... قلم .. جوهره اش را هوف می کشد بالا
* اینجا فراموش نمی شود ... نه آسمانش .. نه پروازش ... نه پرنده ها و عابرانش( خیالتان جمع )
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت توسط پرنیان
|
|
||